|
|
|
|
|
ما مثل يك نقاشي زشتيم تو ي قاب
دوشيزه هاي حجلهء داماد! نه ، بخواب
اينجا جنون و زندگي همزاد هر تن اند گاهي جنون تصوير تن را برد زير آب
هي با خدا داد و ستد كرديم بي جهت با شرط چاقو، ضربه ها رو، بر سراب
هي در تكاپوي هوس، نذر و دخيل و ... بعد ... هي سجده و كرديم و دعا كرديم ... بي جواب
حالا تمام قاب ها در هم شكسته اند تصوير سانس بعدي اين خواب شد بر آب |
||
|
+
دلنوشته بارانی دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 18:37 سقائی
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام کوچه که پر بود از صدایِ رکیک و گرد و خاک تنیده تنِ زنی را شیک صدای بوق مکرر بلند شد، ماشین هنوز در تب این زن گرفته در خود تیک صدای کوچه و مردی که درد می زایید به اجتماع نقیص لب و دل و ماتیک توهمات عجیبی گرفت از جیبش سند، سوییچ، و دستی که هیس شد ... تیک تیک بغل بغل دل سرخ و زنی که در خواب است ولی تمام وجودش تمام شد تفکیک سیاهی و شب و کوچه، گناه و یک لبخند تنی که خورده به خاک و نگاه یک لاستیک
|
||
|
+
دلنوشته بارانی جمعه 9 فروردین1387ساعت 14:19 سقائی
|
|
||